سرگیجه ی مدام پاها
در رفت و آمد تکرار ساحل و پل
و آن سوی آب
که هیچکس نمی داند
چه چیز هست
به جز اشیاء عتیقه ی باران خورده ی پوسیده ؛
و چند نام
که جاذبه ی روزنامه های شب است
و این که شاه زاده خانم
به خانه ی بخت می رود
همین امسال
در وعده گاه آن سوی آب !
یخ آب رودخانه می شکند
و مرغابی های سفید
تن به گرمی بال های هم داده اند .
آن جا
زنی کنار ساحل به رقص در آمده است
و قهوه می نوشد
و آواز می خواند
و دیگران که می گذرند
بر خُل بودن او شک نمی کنند !
بوی بهار
یخ آب رودخانه را شکسته است
و سر گیجه های پا
در رفت و آمد تکرار ساحل و پل
آغاز زندگی های پس از زمستان است .
درخت به جوانه نشسته است
یخ
آب می شود .
شهریار دادور
14 مارس 2009
24 اسفند 87
