تبليغاتX
.: ما میتوانیم :.
 

Hesam Faryad's interview with

 Hamseda TV part2 Tommorow

  :Monday 08/06/2009 at

2:30 PM Eastern Standard time
11:30 AM LA Time
8:30 PM European Time

  :you can watch this interview at the following link

   http://www.radiohamseda.com

 

+ تراویده از حسام فریاد و دیگر کارورزان ترانه پیشرو در Mon 8 Jun 2009 و ساعت 1:19 AM |
 

گمان نمی کنم از شاعران هم نسل من کسی پیدا بشود که شعر گفتن را نخست از نیما آغاز کرده باشد . نیما با آن زبان سنگین و دیر یاب و باآن نگاه آشنا به طبیعت معلوف اش وآن به کارگیری غریب و جاندارش از زبان بومی ، دشوارتر از آن است که شاعری نوپا ونوزبان بخواهد که نخست از او آغاز کند .  همیشه دستیابی به سرچشمه مشکل بوده است  و شاید از این روست که بسیاری بر آن شدند تا این گفته ی نیما که " من شبیه رودخانه ای هستم که از هر کجای آن لازم باشد می توان آب برداشت " را دستمایه ای کنند تا زحمت رسیدن به سرچشمه را متحمل نشوند ولا جرم آب را از بستر رودخانه بر دارند !

برای نیما رسیدن به تغییر در ساختمان شعر کلاسیک نه از سر تفنن ونه از عدم شناخت او نسبت به توانمندی های زبان شعر کلاسیک بود ؛ نیما شعر کلاسیک را خوب می شناخت وبا توجه به آن شناخت بود که ضرورت تغییر هم در ساختمان وهم در مضمون را در یافت  . نیما در یافته بود که"  بدون شک اساس صنعتی قدیم ، منسوخ تشکیلات فکری و ذوقی قرن کنونی واقع می شود ، آن وقت این خانواده جانشین خانواده ای دیگر خواهد شد  . "  پس و با چنین استدلالی ست که نگاه او به مقوله ی شعر به نگاه یک صنعتگر شبیه است ، زیرا که شعر برای او در حکم صنعت است . " شعر باید با خودش ساخته و پرداخته شود ، جز این که ابزاری ست و باید استخدام شود برای آنچه می خواهیم و می طلبیم ، شعر امروز جواب طلبات ما ست و طبیعتأ باید این طور باشد ! "

برای نیما زبان شعر وسیله نیست ،زبان شعر هدف است وساختمان آن ابزاری ست در جهت بر آورده ساختن زبان وقدرت به کارگیری آن . از این رو ست که زبان شعر نیما سنگین و دیریاب می نماید و طبیعی ست که دستیابی به این زبان ، لازمه اش " عرق ریزی روح " است !   کاری که دستیابی به آن نه چندان آسان است که آسان پسندان ، از طریق نگاه کردن از روی دست شاملو و فروغ و به ویژه سپهری به خرقه ی شاعری در آمده اند  .

به گمان من زبان شعر شاملو و فروغ ، تنها به مناسبت یکی شدن احساس شاعرانه ی آن ها با نبض زمانه اشان است که گمان سهل الوصولی به زبان آنها را در اکثر شاعران هم نسل من به .جود آورده است وگر نه دستیابی به این زبان ها همان قدر مشکل است که دستیابی به زبان شعرنیما ، اخوان ، آتشی ، و خوئی .     آنچه کار دستیابی به شعر نیما ، اخوان ، آتشی و خویی را مشکل تر از دستیابی به شعر فروغ و وشاملو می کند ، نه زبان الکن ، مغلق و غیر شعری آنان است ، بلکه به گمان من دو عامل آسان پسندی مدعیان شاعری ، و استفاده ی شاملو وفروغ از زبان روزمره در شعرهایشان است که تقریبأ در صد زیادی از شاعران هم نسل من و شاعران بعد از نسل ما ، نخست با شاملو و فروغ آغاز به زبان گشائی می کنند !

شایدگفتن این که شاملو شاعر مردم و شخصیتی آزاده و انسان دوستی عدالتخواه بوده است تکراری به نظر آید ، اما آنچه شاملو را در مقام ویژه ای می نشاند علاوه برهمه ی خصایص انسانی او ، به کارگیری آن حس ملموسی ست که در روزمره گی زبان عامه متبلور است !              شاملو با شناخت از انعطاف پذیری موجود در زبان عامه و درک چندسویه گی اشارات و کنایات و قابلیت های القائی آن توانسته است  ریشه های آن ها را در یابد واز همین رو ست که مردم عتاب های شاعر را آن گاه که متوجه ی شرارت ها ، حماقت ها ، و دناعت هایشان است می پذیرند و به شاعر حق می دهند تا بر کژی هایشان بتازد و هرگز حتی برای لحظه ای گمان تحقیر از جانب شاعر را به دل راه ندهند !       شاملو برای دستیابی به چنین موقعیتی می بایست راه دشواری را می پیمود و پیمود   . او نیما را به خوبی می شناخت  ؛ ظرفیت های زبان شعر نیما را در نظر داشت وبا به کارگیری درست و همه حانبه ی آن ها ، به زبان و نگاه مسقل خویش رسید . این امر در مورد فروغ ، اخوان ،آتشی وخویی نیز صادق است .    نگاهی حتی گذرا به کارنامه ی شعری هر کدام از شاعران نامبرده میزان رنج راه را عیان می سازد ؛ رنجی که در رنج زمانه گره خورده است .

شناخت نیما علاوه بر کارآیی های زبان شعر کلاسیک متوجه کاربرد زبان بومی  وتلفیق و جای دهی آن زبان در شعر او نیز بود .

کاری که پیش از آن در شعر کلاسیک کمتر به آن بر می خوریم .   استفاده ی نیما از زبان بومی هم گستر ه ی دید او را وسیع ترمی ساخت و هم او را از قید محدودیت های زبان رسمی رها می ساخت .  نیما نام ها ، جاها و عناصر طبیعت مألوف اش را تبدیل به عناصر جاندار و پوینده و مداخله گر در به کارگیری از ذهنیت خود می سازد و لاجرم شعر خود را جاندارتر و قابل لمس تر می کند ؛ گستره ی آن را وسعت می بخشد و درک و دریافت از آن را از حوزه ی خواص خارج ساخته به جامعه و مردم منتقل می کند .   همین توانائی را ما در نزد آتشی و اخوان نیز می بینیم .   در نزد شاملو این توانائی اما همه گستر می شود .  شاملو به فرهنگ کوچه روی می آورد ، فرهنگی که خود را از محدوده ی بومی گری رها ساخته و گستره ای به پهنای جغرافیای ایران را در بر می گیرد !    این شناخت و این به کارگیری از زبان عامه و درک قابلیت ها و به کارگیری شان در زبان شعر ، شاملو را به یک معنا از نیما ، اخوان ، آتشی و خویی متمایز می سازد .  همین تمایز است که توهم شاعر بودن را در بسیاری از آغاز کنندگان نسل من و نسل بعد از ما  ایجاد کرده است و می کند ! قابلیت های شاملو علاوه بر شناخت او از فرهنگ کوچه به دامنه ی تمایلات و تمنیات اجتماعی راه می گشاید وچنان با آن گره می خورد که تصویر راستین و حقیقی جامعه در آینه ی شعر شاملو به بر گردان محض واقعیت تبدیل می شود .    شاملو نیز همچون نیما شعر را وسیله ای می سازد تا از طریق آن به زبان دست یابد ؛ زبان در نزد شاملو همان هدفی ست که او برای دستیابی به آن در کوچه های فرهنگ مردم به راه می افتد ، پوزار می ساید و رنج راه را تحمل می کند تا با آن یکی شود .

یکی شدن شاعر و زبان او یعنی یکی شدن با روح زمانه ، با "روح تاریخ"  به قول هگل .  و تاریخ چیست اگر تمایلات و تمنیات و آرزوهای سازندگان آن نیست ؟    شاملو در این یکی شدن است که  گمان  سهل الوصولی به زبان شعری خود ، یعنی نگاه به جهان و هستی خود را در دیگران دامن می زند !        اما اگر این یکی شدن با روح زمانه آسان جلوه می کند ، دستیابی به آن حاصل رنجی ست که شاعر در گذشته و اکنون تاریخی مردم اش مشاهده کرده است ؛ ریشه هایش را در یافته است و با آن ها زیسته است زیرا برای رسیدن به مرحله ی پذیرش مردم باید به ساده گی رسید ؛ اما برای رسیدن به ساده گی باید از راه پر مخافت پیچیده گی عبور کرد  . عبور از پیچیده گی ، یعنی از باورهای ساده وآسان روی گرداندن ، یعنی خطر کردن .   این کار همان قدر دشوار است که دست و پازدن و عربده کشیدن در میان میراث های اعتقادی آنان ؛ و شاملو برای رسیدن به موقعیت شاعری اش و از این موقعیت به مرتبه ی یکی شدن با روح تاریخی زمانه اش از ساده گی گذشت و از راه های پر مخافت هول و هراس عبور کرد تا در شعرش ، هم بر انسان حرمت گذاشته باشد و هم سرودخوان آزادی و رهایی شود و هم در زمزمه های عاشقانه ستایشگر زیبایی و عشق باشد .  

"کلمه در شعر مدینه ای ست که نظام تاریخ در آن مشهود است . حرفه ی من زیستن در این مدینه است . من این مدینه را دوست می دارم  ؛ از رصدخانه ی آن می توانم نگاهی متفاوت به جهان داشته باشم . جریان طبیعت را در آن ببینم ، رنگین کمان عشق را نظاره کنم .  رفت و آمد آدمی را در کوچه های جهان به تماشا بنشینم و نگران طلوع و غروب انسان باشم ! "

 

 

شهریار دادور

استکهلم/سوئد

httP://bizavaal.blogfa.com

 

+ تراویده از حسام فریاد و دیگر کارورزان ترانه پیشرو در Fri 25 Jul 2008 و ساعت 0:39 AM |
 

چه کسی می داند اولین زندانی چه کس بود و چه کس می داند اولین زندان در کجای این جهان  ساخته شد ؟

چه کسی می داند اولین شکنجه گر که بود وچه کسی می داند اولین شکنجه شده ساکن کجای این جهان بوده

است؟اولین اعدامی این جهان چه کس بوده است و که بود که حکم مرگ را کارساز برون رفتن از بحرانی

می دانست که ممکن بوده است تا درآینده چه در شورش های اجتماعی و چه در مخالفت خوانی یک تنه ی

یک کس سربرآورد!

هیچکس به درستی نمی داند که چه کسانی مبدع زندان ، شکنجه ، سرکوب واختناق واعدام مخالفان خود

بوده اند. اما همگان امروز می دانند که به کارگیری همه ی انواع وسایل اکتشافی تعزیر و تعذیب،برای

ایجاد آن شرایطی که قدرت های حاکم را به تثبیت موقعیت موجود یاری رسانند ، به اموری پیش پا افتاده

وگاها ضروری تبدیل کرده است .

آنچه ضرورت وجود زندان را تا کنون توجیه کرده است و می کند همانا حفظ نظم عمومی ، رعایت حقوق

دیگران وایجاد آن شرایطی ست تا جغرافیای زیست به مکانی دلخواه وایده آل برای شهروندان اش تعریف

شود! اما صرف نظر از بر آورده شدن چنین ادعاهایی از جانب توجیه کنندگان وجود زندان،آنچه که باید

مورد نقد وبررسی و توضیح چگونگی کارکردهای آن قرار گیرد ، موضوع ضرورت و پیدایش چنین

چنین ساختاری ست . ساختاری که کارکردهای آن و نتایج عملی حاصل از آن ها، تحت الشعاع موضوعیت

آن قرار گرفته و می گیرد.

تکامل و تکوین ساختار زندان پروسه ای طولانی و تاریخی را از سر گذرانده است.پروسه ای که در تحول

خود، ضرورت های زمانی و تاریخی ئی را به نمایش می گذارد که جامعه وسیر تجولات ناشی از آن زمینه

های عملی چنین ضرورتی (زندان) را به وجود آورده است! مقولاتی مثل کیفر ، تعزیر، تعذیب، قطعه قطعه

کردن ، مرگ تدریجی ، اعتراف گیری، مسخ کردن وسپس نامگذاری فرد مسخ شده به عنصری شکل یافته

و مطلوب وسرانجام اعدام و حذف فیزیکی او، روند تحول و تکاملی ست که زندان از سر گذرانده است .

هرچه این روند پیشتر می آید کارکردهای آن شکل پیچیده تر و در عین حال کارسازتری را به خود می گیرد،

نتایج آن دلخواه تر و شکل پذیری مورد نظر مطلوب تر است. به نظر می رسد تو جیه مقوله کیفر چیزی جز

شکل پذیر کردن موضوع ، یعنی تبدیل انسانی از شکل غیر دلخواه به شکل دلخواه نباشد ، زیرا گاه کیفر و

مجازات از تعریف حقوقی خود فراتر می روند و در پروسه ی عمل به گونه هایی از اعمال میل وقدرت در

جهت تبدیل چیزی به چیزی غیر خود مبدل می گردند!

تنبیه کردن که معنای صوری آن به کارگیری اعمال قدرت ، در جهت اصلاح آن روشی ست که نادرست و

زیان بار است ، درکنه خود، بیان عملی این واقعیت است که موضوع ما، به گونه ای  عمل می کند که مورد

نظر ماست! او باید به چیزی تبدیل شود که اراده ما در رفتار و کردار او ملحوظ باشد. کودک وقتی عملی

خلاف رای والدین انجام می دهد با واکنش تنبیهی والدین و منع او از ادامه ی آن عمل مواجه می شود .

این واکنش تنبیهی صرف نظر از به کارگیری شکل وشیوه ی آن و صرف نظر از نتایج حاصل از ممنوعیت،

بیان اعمال اراده و عملی ست که والدین در جهت شکل پذیری کودک به گونه دلخواه خویش بدان مبادرت

می ورزند !

تعذیب کردن و مجرم را به گونه های مختلف ،زجر دادن ،بدن اورا به کارگرفتن و استفاده از وسایل مختلف

در جهت وارد ساختن صدماتی بر بدن مجرم ، وبه مجازات رساندن او ، بیان شیوه ای ست که به کار برده

می شود تا قدرتی درهم شکسته شود و قدرتی برتری یابد. قطع اعضای بدن ، به اسب بستن و مجرم رابر

زمین کشاندن ، او را به صلیب کشاندن و در بیابان رها کردن تا مجرم از سرما وگرما واز گرسنگی و

نشنگی به تریج از پای درافتد ، اورا شقه شقه کردن ودر آتش افکندن ، وامروزه البته با وسایل و ابزارهای

پیچیده تر بر بدن مجرم اعمال قدرت به کار بردن ، بر آورده ساختن اهدافی ست که در متن نیمی در جهت

شکل گیری ست! بدن محکوم وبه طریق اولی ، ذهن و فکر او موضوع شکل بخشیدن به نظمی ست که باید

مستقر شود. نظمی که در افکندن آن به شکل پذیری دلخواه مخالف خوانان آن تامین می شود.

اگر گفته شود تمام حقوق کیفری و آنچه که به نام مجازات ازآن یاد می شود تامین چنین خواستی است ،

یعنی تامین زمینه های عملی و عینی آن نظمی ست که در ذهنیت عناصر قدرت متبلور است شاید چندان

بی جا نباشد. چرا که اگر پروسه ی تکوین زندان و به کار گیری شیوه های مراقبت ، تنبیه وبرنامه های

زندان راکه بر زندانی اعمال می شود در نظر بگیریم ،به این واقعیت می رسیم که اعمال قدرت بر جسم و

جان زندانی وبه کارگیری آنها به عنوان موضوع کار ، شکل پذیری ابژه به سوژه ای ست که قدرت در

جهت اعمال خویش به کار می گیرد. برای قدرت طبیعی  می نماید که این شکل پذیری از آن زاویه نگریسته

شود که هر چه بیشتر خطر قدرت مقابل را کمتر کرده و با شکستن آن ، تامین خواست های خود را عملی تر

سازد.هرچه جامعه پیشتر می آید و به مدنیت و مدرنیته نزدیک تر می شود ، اعمال کیفر ومجازات نیز تغییر

می یابد. اگر کیفر ومجازات تا قرون وسطی و آغاز انقلاب فرانسه به گونه ای " فردی " و بر بدن و روح

مجرم در جهت برتری طلبی قدرتی فردی بر  قدرتی فردی اعمال می شد ، اما از انقلاب فرانسه و بروز

اندیشه های اصلاح طلبانه و انان گرایانه ی مدنیت اجتماعی و مدرنیته و با اصلاح در ساختار و کار کرد

زندان ، کیفر ومجازات از حیطه ی کار بر بدن به منظور شکل پذیری آن در جهت شکستن روحیه قدرت  و

مخالف خوانی و از میان بردن آن ، خارج گشته و اعمال آن به گونه ای جمعی و هماهنگ بر افراد منظور

می شود. در این دوره ی کارکرد زندان ، با کار بر روی بدن وجسم زندانی به تامین نیروی کار و به کارگیری

این نیرو در امر تولید مبدل می شود. زندانی در مراقبت و تنبیهی که بر او اعمال می شود ، تبدیل به عنصری

می شود که در جایی حضور او به عنوان موضوعی کار آ و موثر در امر تولید محسوس شود. از او مراقبت

می شود ، مایحتاج اش تامین، به او آموزش های حرفه ای لازم داده می شود تا در قبال آن ها ودر صورت

ظاهر به عنوان پرداخت مجازات و کیفر ، از او در کارهای تولیدی با مزدی ناچیز و گاها بدون پرداخت مزد،

استفاده شود!

در این دوره با به کار گیری روش های سیستماتیک در امر آموزش - مثلا قطع ارتباط او با دیگران ، جادادن

او در گروه های ناهمخوان ، منع او از خواندن وشنیدن، اورابه مرور به گونه ای از خواندن وشنیدن عادت

دادن ، القائات مداوم نوعی نگریستن ، گفتن وشنیدن یک نواخت از فرد زندانی و یا بهتر از جمع آنها عنصر

و یا عناصری ساخته می شود که بعد از رها شدن و بازگشت شان به جامعه ، با گونه ای از آدم های رام ،

مطیع وگاها ناسازگار ، اما مسخ شده روبه رو می شویم . در این دوره یعنی در واقع در دوره مدرنیته

کارکرد کیفری مجازات و تنبیه و مراقبت سازگار کردن فرد مخالف خوان با وضعیتی ست که قدرت حاکم در

نظم خود در جهت تثبیت آن است !

کار کرد یکسان سازی بدن و شکل پذیری آن به منظور استفاده در امری که نتیجه ی واحد و مشخص از آن

حاصل است ، علاوه بر به کارگیری نیروی زندانی در امر تولید، در امور دیگری همچون جنگ و در صورت

بروز در گیری های حاد اجتماعی ، از اهدافی ست که ساختار زندان ، اعمال بدان را در دستور کار خود قرار

می دهد.این کارکرد با تقویت بنیه ی دفاعی ، پرورش و کار بر روی عضلات وساختمان بدن زندانی ، توام

کردن این تقویت با القائات مشخص ذهنی ، درپی ساختن ماشینی انسانی از زندانی ست،که به کار گرفتن او

در شرایطی مشخص به آسانی قابل حصول است. اغلب دیده یا شنیده شده است که قدرت حاکم با استفاده از

این نیرو در امر سرکوب شورش های اجتماعی موفق بوده است  اما اگر زندان ، تنبیه و مراقبت ، کیفر دهی

و مجازات جملگی از اهداف یکسان سازی و شکل پذیری و شکستن روحیه ی مخالفت با نظم موجود و

پرورش انسانی آرام و مطیغ و فرمانبر است ، همین ساختار به ظاهر همگون زمینه ی پرورش ناهمگونی

های وسیع تر ویا گسترده تری ست که با رها شدن ویا رها کردن زندانی در جامعه ایجاد می کند.

زندان ترکیب جمع ناهمگونی از افرادی ست که هر یک از آنها ، خوی وخصلت و ویژه گی های شخصیتی

و فردی خویش را دارند. مراوده و برخورد زندانیان با یکدیگر ،تاثیرپذیری آنها از هم و تلفیق و ادغام این

تاثیرپذیری در شکل بخشیدن به شخصیت آتی زندانی و به طور خلاصه دگرگونه گی زندان ، نمی تواند

"بزهکار" تولید نکند: چه زندانیان در سلول مجزا قرار داده شوند وچه به کارهای بی فایده گمارده شوند

که برای آن مورد استفاده شغلی نخواهند یافت ، در هر حال این در نظر نگرفتن انسان در جامعه است ،

این خلق یک زندگی خلاف طبیعت ، بی فایده و خطرناک است .

درست است که زندان باید زندانیان را تربیت کند ،اما آیا معقولانه است که هدف یک نظام تربیت انسان،

عمل کردن خلاف خواست طبیعت واراده ی طبیعت انسانی او باشد ؟

همچنین زندان با تحمیل الزام هایی خشن به زندانیان ، بزهکار تولید می کند . زندان برای اجرای قوانین

وآموزش احترام به قوانین در نظر گرفته شده است ، اما تمامی عملکرد آن بر وجه سو استفاده از قدرت

جریان دارد. خودسرانگی دستگاه اداری " بی عدالتی یی که زندانی احساس می کند " یکی از علت هایی

ست که می توانند شخصیت اورا بسیار سرکش سازند!هنگامی که اوخود را اینچنین در معرض رنج هایی

می بیند که قانون نه دستور آنها را داده و نه حتی آنها را پیش بینی کرده است، بالطبع نسبت به هر آنچه

که اورا احاطه کرده است خشمگین می شود !

 

او همه عاملان قدرت را جلاد می بیند!

او دیگر خود را مجرم نمی داند، و " خود عدالت را متهم می کند"

 

      شهریار دادور - استکهلم

       آگوست ۲۰۰۷

+ تراویده از حسام فریاد و دیگر کارورزان ترانه پیشرو در Thu 13 Sep 2007 و ساعت 10:5 AM |


Powered By
BLOGFA.COM