یه شبِ تاریکِ ابری
که هوا مست جنون بود
دوتا چشمای حقیقت
مث یه کاسه خون بود
آسمون بارید و بارید
ابر دلتنگی فروریخت
شبنم خواهش حسرت
به گل ترانه آویخت
دل تنگ هر ترانه
قصه آواز و خون شد
سرنوشت درد ابرا
باور برگ و خزون شد
من می خوندم ولی ابرا
اشک میریختن از تو چشمام
همه غصه های مردم
شده بود نمک رو زخمام
گله کردم از همیشه
آخه من خزون نمیخوام
درد من درد پرنده س
مرگ آشیون نمی خوام
همه دلتنگیهامو
تو نگاه درد می بینم
یه روزی باز بر می گردم
ریشه درد و می چینم
چشم دل واکن زمینی
کولی بی خانمانی
لحظه ها میگذرن از هم
پشت هر لحظه نمانی
رضا پرهیزکاری
بهتره حقیقتا چیزی رو بگم !
کشور بلژیک باد و بارانهای بی نظیری داره که برای در
اندوه فرو رفتن مناسبه .یک شب می نوشتم و از پشت
پنجره به بیرون نگاه می کردم روحمو برده بودم تو آسمون
وطن و از بالا به پایین نگاه می کردم .این ابیات خودش مثل
باران چکید رو ی کاغذ.یک جمعه شب دیر وقت در نهمین ماه
سال ۲۰۰۵
