رباعی ها . . .
هرچند که می کشی مرا بر سر دار
من بود تُرا به هست دارم انکار
بر هست خود از وجود تو شرم برم
کاین من به کجاو تو به اینجا به چکار
* * *
به چشمم زشت می آید جهانت
از آن گفتی که آمد از دهانت
بگفتی : کشتن اش جایز به شرع است
هر آن کو می کند رسوا نهانت
* * *
ای تکیه زده به دین و دولت یک جا
ای کرده به پا دار با نام خدا
هشدار که می رسد به گردون روزی
کات هیچ نماند به جهان ای رسوا
* * *
ای شب زده باسیاهی شب به یقین
ذات تو گره خورده دلت گشته عجین
خواهی که به کام تو شود عمر جهان
یعنی که عزا باشد و شر باشد و کین ؟
* * *
ای تشنه ی قدرت و خلافت به جهان
گو خواب چه دیده ای که گوئی به کسان ـ
از ما نبود هر آنکه بر ما ست کنون
آری نبود ، ولی چه داری تو نشان ؟
* * *
ای بود تو در نبود ما وهم و گمان
بودن نبود سهل مگیرش آسان
بس بوده و نابوده چو تو آمد و رفت
تا بود و نبود خلق آمد به میان
* * *
ز اسلامت ندیدم هیچ جز خون
زخون گردیده رنگین دشت و هامون
اگر دستم رسد روزی به مسند
چو خود آواره ات خواهم به گردون
* * *
تو نا اهل از چه این بیداد کردی ؟
تمام خاک ما بر باد کردی
ز گورستان شه گفتی در آغاز
ولیکن خود دو صد آباد کردی !
* * *
تو می دانی که کشتن کار ما نیست
به جز مهر و خرد در بار ما نیست
ولی با اینهمه گر سهمت از ما
شود آوارگی این عار ما نیست
* * *
گویی که : گذشت عمرت از هیچ به هیچ
گویم که : به ما زخنده چون مار مپیچ
گر ما نرسیدیم به هیچ از سر هیچ
تو خود همه هیچی به جهان حیف از هیچ !
* * *
ببین سرسبز و حوشرنگ و برومندم
ببین پر برگ و پر شاخ و تنومندم
اگر چه زخمی از کین تبرداران ـ ولیکن
ریشه در خاکم ، چنینم من شکوهمندم
* * *
مپندار این که بر بادم
که من تاریخم و . . . یادم
چنان بادرد این مردم عجینم من
که پنداری که فریادم
شهریار دادور
برگرفته از کتاب (از تکه های به هم پیوسته خیال )
2003
http://bizavaal.blogfa.com
+ تراویده از حسام فریاد و دیگر کارورزان ترانه پیشرو در
Mon 28 Jul 2008 و ساعت
5:51 PM |