یه نفر دیگه تموم شد
یه کتاب دیگه پوسید
ببینم اون دو تا چشمات
صفحه حوادثو دید
صبح زود روز سیزده
توی کوچه های تهران
یه فقیر زیر پل خواب
تنشو باخت به یه دم جان
پیش چشم من و این شهر
هر یه ثانیه یه آدم
با غماش از دنیا میره
از زمین یه دل میشه کم
دل دارا و ندارا
فرقشون به دنیاشونه
دنیای یکی یه کاشی
دنیای یکی یه خونه
یکیشون باغ هم کمشه
واسه پز دادن نمونه
یکیشون تو خواب و رویاش
دلخوشه به یه جوونه
پیش چشم من و این شهر
هر یه ثانیه یه آدم
با غماش از دنیا میره
از زمین یه دل میشه کم
فقر و تنگدستی یه درده
سال و ساعتم نداره
چشماو بستیم و می گیم
به ما چه اون کم میاره
هر یه آدم یه گیاهه
که بدون آب می میره
حق هر فقیر تو مشت
اونه که ناحق می گیره
حسام فریاد
به ساعت 6:35 دقیقه پس از نیمروز
02 /04/2009
تورنتو،کانادا