برگی به باد بود و
رنگی به زرد می زد
و شاخه های رو به لُخت
نمناکی باران و سیاهی چوب را
عریان به چشم می کشیدند .
جُلبک بر جداره ی قطور چوب
درخت را
از مخافت سرما ایمن می کند
و من
در برگ های بر باد
رنگ نارنجی چراغ شامگاه را
به خلوت تنهایی م می برم !
میانه ی پاییز و زمستان است
آغاز باور درهم شکسته گی ست
این گونه به اشارت می شود
زمان .
پایان روز را
به شعله های کم رنگ آویزه های پنجره
وا می گذارم ؛
اکنون شب است
و تنهایی من با حروف
آغاز می شود !
با تو زیبا تر بودم
بی تو
زیبایم .
چه باشی چه نباشی
من از نگاه تو بوی درخت را
به عصرانه های چای می برم .
آفتاب کم رنگ غروب و
باغ تن سپرده به آرامش ِ شب رو به پیش
و رود در امتداد و
جاری خط آب
که به شب می رود
ردیف می کند همه ی حرف ها را
به شعر ؛
و بعد که شب می آید
من فکر می کنم
چه باشی چه نباشی ؛
و چه خوب می شد
که شاعرانه تر می شد
زبانم !
شهریار دادور
19 اکتبر2008
28 مهر 87 ـ استکهلم