تبليغاتX
.: ما میتوانیم :.
 

اپیزود 1

 

پاسگاه ژاندارمری سعد آباد مرکز فرماندهی و قدر قدرتی گروهبان سوم قلی پور بود  .

گروهبان سوم قلی پور بلند قد بود  .  قیافه اش به کشتی گیرها می آمد  ، همان ها که در خطه ی خراسان کشتی چوخه می گیرند .  اهالی دهات اطراف سعد آباد معتقد  بودند که قلی پور این هیکل را مدیون مرغ و برنج های مفت خورده شده است که اینهمه سرخ و سفید می زند !

گروهبان سوم قلی پور در پاسگاه سعد آباد تنها نبود ؛ معاون او سرجوخه ای بود که همیشه کیف چرمی رنگ و رو رفته ای را حمل می کرد که در آن یک دفتر بزرگ و چند برگ کاغذ و کاربن و مُهر پاسگاه و چند برگ احضاریه جا داده شده بود .     سرجوخه بحر آبادی همیشه وانمود می کرد که از آن کیف تمام وزن قدرت سرریز است  ، و او با آن برگ های احضاریه می تواند هر زمان که اراده کند یکی را مهر بزند و کسی را به پاسگاه احضار کند .        او خواندن و نوشتن نمی دانست ، اما گروهبان سوم قلی پور چند کلاسی ، به گمانم تا شش ابتدائی را خوانده بود !      در پاسگاه سعد آباد چهار سرباز هم بود .  سرباز زابلی ، سرباز اهرمی ، سرباز حسینی زاده و سرباز شیرافکن ؛ هرکدام با خوی وخصلت های ویژه ی محلی و زادگاهشان !

عادت گروهبان سوم قلی پور این بود که هر روز بعد از مراسم صبحگاه و بالا کشیدن پرچم وپیش فنگ ـ پافنگ کردن سرباز ها ورژه ی پنج نفره ی سرجوخه بحرآبادی و سرباز ها در جلوی درب پاسگاه و فرمان بلند او که می گفت : " افراد ، خبر دار " سری به دفتر پاسگاه  بزند و بعد از چند دقیقه بیرون  بیاید و اسب اش را که سرباز زابلی آماده کرده بود سوار شود و به سرجوخه بحر آبادی و سرباز حسینی زاده گفته باشد تا بر قاطر و الاغ شان سوار شوند و سه تائی به مأموریت بروند !     محل مأموریت معمولاٌ یکی از دهات اطراف بود .

گروهبان قلی پور عادت داشت تا یک ساعت مانده به ظهر به محل مأموریت رسیده باشد .  به خانه ی کدخدا یا میراب ده می رفت  .       جمعیت هرکدام از دهات زیر فرماندهی او از بیست تا سی خانوار تجاوز نمی کرد !

روزی که او به ده می آمد سکوت مظلق حکمفرما بود ؛ ابهت گروهبان سوم قلی پور فضا را چنان می گرفت که مرغ ها هم جرأت قدقد کردن را نداشتند ، تا چه رسد به خروس ها  که اگر می خواندند گلویشان به کارد بود ؛ و سگ ها و بز غاله ها که یکی باید سقط می شد که نجس بود و دیگری که از بزغاله گی به شیطنت و سرخوشی متهم  می شد، که لاجرم چیزی از نافرمانی از خود بروز می داد .

عادت گروهبان قلی پور این بود که فرمان صادر کند  :    غلام جّط و عبدوی ملا علی وحسن جان زینب بیوه  ، فردا باید به پاسگاه بیایند تا تکلیف نظام وظیفه شان روشن شود !     یا مثلاٌ این که کدخدا مأموریت می یافت تا تعداد خمره های آب چند خانوار را بشمارد و به او گزارش دهد ، زیرا که به گمان او آب چاه های شیرین باید به اندازه تقسیم می شد  .   گروهبان قلی پور برای هر یک از فرمان های خود حسابی باز می کرد ؛ سرجوخه بحرآبادی خوب آموخته بود که چگونه با ذهنیت گروهبان قلی پور کنار بیاید ؛    مثلاٌ یکی از عادات قلی پور این بود که الاغی را از یکی از اهالی ده قرض می گرفت و به پاسگاه می برد و وقتی صاحب الاغ فردای آن روز می رفت تا الاغ اش را پس بگیرد ، سرجوخه بحرآبادی با لحن معنی داری به او می گفت که :  چون سر گروهبان نیستند ، آنها اجازه ندارند تا کاری را خود سر انجام دهند ؛   بیچاره صاحب الاغ که می بایست تا شب بماند تا گروهبان قلی پور از مأموریت باز گردد !

 

اپیزد 2

 

جتوت یا آنگونه که اهالی می گفتند :  جتَل ، یکی از دهات کوچک محدوده ی فرمانروائی گروهبان سوم قلی پور بود .    ده ای با بیست خانوار که امورات شان از شتر داری می گذشت  . جتوت در کنار جاده ی شاهی قرار داشت .  در شبانه روز شاید ده ماشین از آن جاده می گذشت . خانه ها نزدیک به هم ، اما از هم جدا بودند ، به هم پیوسته نبودند تا مثلاٌ کوچه یا حتی گذر از به هم پیوسته گی شان درست شود .  قلی پور دوست داشت تا از خود ابهت نشان دهد .      روزی فرمان عجیبی صادر کرد . مناسبت این فرمان نعره ی مستانه ی شتری بود که قیلوله ی نیمروزی او را بر هم زده بود ، او روزی به جتوت آمده بود ودر خانه ی میراب پس از تناول مرغ بریان با سرجوخه بحرآبادی و سرباز شیرافکن ، تن به آرامش ِ مطبوع ِ ظهر داده بود که ناگهان نعره ی لوکی مست وکف به دهان آورده ، آرامش اش را به هم زد ؛ در همان هنگام دستور داد تا صاحب شتر را آوردند  ، به اوگفت :

تو می دانی که شتر جایش در بیابان است ؟    صاحب شتر گفت :  سرگروهبان ،  شتر حیوان بیابان است  و این جا هم جائی ست بیابانی !     قلی پور که عصبانی شده بود و خواب نیمروزی اش با آن نعره ی مستانه آشفته شده بود رو به سرجوخه بحر آبادی کرد و گفت تا احضاریه ای برای شتر و صاحب اش مُهر کند که فردا اول وقت هر دو در پاسگاه باشند !  

عواقب آن بد مستی شترانه این شد :    خطاب به اهالی جتوت و حومه ؛ برای رعایت آرامش و آسایش اهالی محترم جتوت ، عبور و مرور شترها و نگهداری آن ها در محدوه ی خیابان ها و کوچه های جتوت ممنوع است !

از این تاریخ شترها باید در محلی خارج از شهر و محل رفت وآمد عمومی نگهداری شوند .  بدیهی ست سرپیچی از این دستور پیگرد قانونی دارد .

رئیس پاشگاه ژاندارمری سعد آباد  : گروهبان عباسقلی قلی پور

 

اپیزود 3

 

تل سرکوه ده ای ست بنا شده در پشت کوه های دا لکی ، آنجا که تپه ها و کوهپایه ها به دشت منتهی می شوند .

جای زیبائی ست ، دشت وسیعی از دامنه ی کوه ها آن را به رودخانه می رساند  ؛ جمعیتی حدود پنجاه خانوار دارد  !    گروهبان قهرمان پور کوتاه قد بود ، سیاه چرده و لات منش بود  ؛ یقه اش را باز می کرد و موهای سیاه سینه اش را بیرون می داد . شلوارش را کمی پایین تر از حد معمول می پوشید ،  هفت تیرش را به شیوه ی فیلم های وسترن از روی ران تا نزدیکی های زانو می بست !

او اهل ورزش بود ، زیبائی اندام کار می کرد . می گویند روزی که یک هالتر هفتاد کیلوئی را بلند کرده بود گفته بود : اگر زمین هالتر بود بلند ش می کردم !

گروهبان قهرمان پور یک موتور سیکلت هوندای سوپر کاپ داشت  !   قدر قدرتی بود برای خودش ، قدرتی یگانه داشت .       سال پنجاه و شش بود ....... روزی به مدرسه ی ده آمد و گفت :

به خاطر حفظ امنیت و جلوگیری از آشوب های خیابانی و خنثی کردن فعالیت های " مارکسیست های اسلامی" اولیای مدارس موظف اند تا هر روز کیف و کتاب دانش آموزان را کاملاٌ کنترل کنند و در صورت موارد مشکوک ؛ فرماندهی محترم پاسگاه ژاندارمری را در جریان امر قرار دهند ! 

 

اپیزود 4

 

روح الله خمینی انگلیسی نمی دانست .  ادبیات مدرن را هم نمی شناخت  . هنرمدرن و دنیای ذهنی هنرمند برای او نوعی تعبیر ما لیخولیائی از جهان و انسان بود ! او از موسیقی شاید صدای نی را خوش می داشت .  نام بتهون را شاید نشنیده بود .    بودلر ، بالزاک ، دیکنز ، داستایوسکی ، کافکا و دیگران را هرگز نخوانده بود ، اگر هم نام شان را شنیده بود خیال می کرد تکه سنگ هائی هستند که از کرات دیگر فرود آمده اند .

نویسندگان محبوب اش شیخ کلینی و ملامحمد باقر مجلسی بود .   از میان شاعران هم شاید علاقه ی خاصی به باباطاهر عریان داشت .

سردار دلاورش در تاریخ  علی بن ابی طالب بود که با ذ والفقارش آدمیزاده را چون خیار تر به دونیم می کرد .

حجاج بن یوسف هم آن کارشناس فرهنگی و ادبی یی بود که می توانست مورد دلخواهش باشد !

خمینی رمان نمی شناخت ؛ سلمان رشدی را هم نمی شناخت .   کتاب آیات شیطانی را اما زود دریافت  ؛ به او دریافته بودند اش !   احتیاجی نداشت تا رمان را که به فرم جریان سیال ذهن و درهم شکستن زمان و تلفیق اسطوره و تاریخ  وخلاقیت بازآفرینی های خیال و واقعیت نوشته شده بود بفهمد !

برای او دو کلمه ی آیات و شیطانی کافی بود تا چنین استنباط کند که آیات امری ست  مربوط به تقدس و ذهنیات مطهر او از تصوری که از باریتعالی دارد و شیطان هم آن عهد شکن نافرمانی بود که خدا یش را روزگاری بازی داده بود .     خمینی دستور داد تا کتاب آیات شیطانی سوزانده شود و سلمان رشدی در ترس دائمی سایه ی مرگ روزگار بگذراند .

 

اپیزود 5

 

مارتین اسکورسیزی وقتی فیلم آخرین وسوسه ی مسیح را می ساخت باور نمی کرد در دهه ی آخر قرن بیستم در اروپای بر گذشته از سال های سیاه قرون وسطی و دوران های سیاه سپری شده ی حاکمیت نازیسم و فاشیسم  ، کسی یافت شود که فرمان دهد فیلم او را از روی پرده ی سینما ها بر دارند و نمایش آن را ممنوع اعلام کند !        ژان پل دوم در رأس کلیسای کاتولیک رم قرار داشت  . او همان جایگاهی را داشت که گروهبان سوم قلی پور ، سرجوخه بحرآبادی ، گروهبان قهرمان پور و روح اله خمینی داشتند .    آنها نیز مثل ژان پل دوم خود را وجدان جامعه می پنداشتند !

فیلم آخرین وسوسه ی مسیح اما  همان سرنوشتی را پیدا نکرد که  وسوسه ی رهبر کاتولیک ها می خواست  .

فیلم  به نمایش عمومی در آمد و هنوز هم در سینما ها و تلویزیون ها به نمایش در می آید  .

ژان پل دوم خود فیلم را ندیده بود  ؛ مارتین اسکورسیزی را هم نمی شناخت   ، مسیح را می شناخت ؛ وسوسه های انسانی او را هم پیش تر شاید شناخته بود ؛ اما نمی خواست در باور دیگران این تزلزل به وجود آید که پسر خدا هم ممکن است تن به نیازی جسمانی دهد و چهره ی انسانی و زمینی خویش را بنمایاند ؛ تا آسمان کلیسا از ایمان تلقینی خالی شود !

 

صحنه ی پایانی

 

ژان پل دوم حالا نیست  . مارتین اسکورسیزی هست . مسیح نیست ، اما اسکورسیزی اورا به زمین آورد و غرق در نیاز جسمانی اش ساخت تا در آسمان اعتقاد ترک اوفتد .  خمینی نیست ، رشدی هست و نیست ؛ در سایه ی مرگ زندگی می کند و می نویسد .   گروهبان سوم قلی پور شاید حالا نباشد ، یاد هایش اما در ذهن مردم سعدآباد و دهات اطراف هست .   سرجوخه بحرآبادی هنوز هم می تواند باشد وبا آن کیف رنگ و رو رفته ی چرمی و برگ های احضاریه و مُهر اش ، در جسم پادو ی دیگری حلول کرده باشد !

گروهبان قهرمان پور هم نیست ، اما نمونه ی نوعی اش هنوز هم از ترس بلوا و آشوب  " مارکسیت های اسلامی"  کمونیست ها ، سوسیالیست ها  و چپ ها  و حالا "   تروریست ها " دکمه های یقه اش را باز می کند  ، هفت تیر اش را آویزان تر می بندد ، صدایش را بیش تر خراش می دهد تا ترس بیافریند .

گروهبان سوم قلی پور می خواست نمونه ی نوعی نظم قدر قدرتی باشد  .

سرجوخه بحر آبادی می خواست به رتق و فتق امور آن نظم بپردازد  و با مُهر و برگ احضاریه ترس را قانونی کند  !   خمینی نمایندگی باوری الهی و آسمانی را در خود متصور بود .

ژان پل دوم منزه طلبی اخلاقی مسیحیت را موعظه می کرد  تا پسر خدا همچنان پسر خدا باشد !

گروهبان قهرمان پور اما در این میان استثناء است  . او خود را باز تولید می کند ؛ از زمان ومکان می گذرد تا آن ارواح سرگردان را در وجود خود یکجا متجلی کند !   گروهبان قهرمان پور با زمان پیش می رود ؛    او از ژان پل دوم آموخته است تا نقد فیلم هم بکند !

گروهبان قهرمان پور قدرت باز تولیدی عجیبی دارد ؛  او هر روز خود را هزار تکه می کند تا خود را در همه ی عرصه های انتظام یک نظم خیالی تقسیم کرده باشد .    او بر سر آن است تا همه ی آن ارواح سرگردان را در موقعیت زمان و مکان خود مجموع کند تا باز آفرینی آنها در او میسر باشد !

او به تناسخ ارواح باور آورده است    !    گروهبان قهرمان پور در ذات قدرت منتشر است  .   

گروهبان قهرمان پور موجود عجیبی ست !

 

 

شهریار دادور

استکهلم/سوئد

سپتامبر۲۰۰۸  

http://bizavaal.blogfa.com

 

 

 

 

 

 

+ تراویده از حسام فریاد و دیگر کارورزان ترانه پیشرو در Thu 11 Sep 2008 و ساعت 2:58 PM |

گوش کنید

+ تراویده از حسام فریاد و دیگر کارورزان ترانه پیشرو در Mon 1 Sep 2008 و ساعت 1:3 AM |
 

سلام به همگی شما که مارا از سال پیش تا کنون دنبال کردید!!!

 

فکر می کنم دادور گرامی در حرف سالانه ای که با شما زد ند حق مطلب رو ادا کردند ولی

من نیز خواستم به نوبه خود چند سطری را با شما درد دل کنم .وقتی حسام عزیز با آن

شور جوانی پارسال یک هفته زودتر ازاین تماس گرفت و در مورد گشایش یک وبلاگ اونهم

اینجا و با محتوای ترانه و شعر و مقاله پیشرو صحبت کرد نخستین پرسش من این بود که

چرا اینجا که یک پرتال عمومی است که از ایران تغذیه می شود و هرآن ،با این حجم مطالب

ضد سیستم موجود در کشور امکان فیلترینگ  آن هست .چه بسا به سهولت که دوستان

شاعر اندیشمند در قدیم دچار همین مشکل شدند و یک دلیل دوری جستن من از معقوله وبلاگ

نویس تا پیش از این همین بوده !ولی حسام اشاره کرد که سایت رسمیش در ایران فیلتر شده

و از دریچه بلاگفا حرفهای تند در وبلاگ شخصیش زیاد زده و اتفاق جدی تا به حال نیافتاده.

بر این شدم حال شاید با کم کاری ولی یکی از اعضا این حرکت باشم .به طور کلی به نظر من ترانه

اندیشمند یا پیشرو در طول تاریخ معاصرهرزمان که اختناق به اوج رسیده توانسته در جامعه نقش

مهمی ایفا کنه و بر جامعه نیز تاثیر ویژه خودش رو بگذاره .امروز که یک  سال از تولد این خانه می گذرد

احساس می کنم تا حدی توانستیم حرفهایی را بزنیم که از منطقه ممنوعه عبور کرده ، نه اینکه بقیه

نمی زنند ولی چون رنگ و بوی سروده و ترانه داره شاید زبانش ویژه تر باشه .از استقلال خودمان که

که با دست خالی آغاز کردیم لذت میبرم و به حقیقت که تا حدی دنبال کنندگان نیز مارو با پیامهاشون

دلگرم ساختند .فرصت رو غنیمت میشمارم و از همه کسانی که چه به ما لینک دادند و چه پوشش

خبری به آثار و حرکتهامون کمال تشکر را دارم .در پایان باید اضافه کنم که بی مهر یاران نزدیک یعنی

حسام فریاد/شهریار دادور /م.مهدی مرادی  این حرکت ناممکن بود و خودم شخصه از ایشان مراتب

  سپاس  را دارم .امید دارم که (ما می آییم) بتواند روزی با گسترش عرصه فعالیتهاش ندای درد مردم

ستمدیده کشورمان باشه و فریاد اعتراض به این همه ظلم شبگیر .

 

زمان می خواهد این راز نهفته

که صیقل یابد این تحقیق سُفته

 

رضا پرهیزکاری /۲۷ آگوست ۲۰۰۸ /بلژیک

 http://rparhizkari.blogfa.com

 

 

+ تراویده از حسام فریاد و دیگر کارورزان ترانه پیشرو در Wed 27 Aug 2008 و ساعت 7:54 AM |
 

تحقق رهایی ناگزیری وظیفه است !

 

حالا ما یکساله شده ایم

یکساله صدایی در میان صداهای بی شمار

برگی با رنگ خاص خود که شاید مشابهاتی با رنگ های دیگر داشته باشد   

اما بی گمان  تفاوت خاص خود را هم دارد ؛ و همین تفاوت است که آن وجه دیگر ما ، یعنی صدای ما را از میان صداهای بی شمار  تبدیل به طنینی می کند که می خواهد از عمومیت رنج و بیداد بگوید و تا آنجا که درک   ودریافتش از آزادی ست ، منادی آزادی باشد  !

شعری که نوشته می شود ، مطلبی که گفته می شود ،  ترانه ای که خوانده می شود و هرآن چیزی که آورده می شود تا در این صفحه گنجانده شود  بر آن بوده است تا بیان همین تفاوت باشد  .   دغدغه ی ذهنی آدم های این صفحه دغدغه ی ذهنی همه ی آدم هایی ست که حسرت آزادی ورهایی را آه می کشند وهر روزه شاهد بر دار شدن و گلوله باران شدن ودربند شدن وسنگباران شدن ِ قامت های برافراشته ای هستند که در این راه بر خاک می افتند .            

   وقتی که آغاز کردیم و بر خود نام ِ " ما می آییم " گذاشتیم  ، کسانی پرسیدند :

 به کجا می آیید ؟  

  من به سهم خود چنین اندیشیدم  : که باید پا در راه گذاشت ، اگر چه راه نباشد ، مقصد که هست !

وحالا وقتی که شماره گذار صفحه را نگاه می کنم وتعدادمراجعه کنندگان را می شمارم و به دست های پر مهری که به سوی ما دراز شده اند تا دستمان را به یاری بفشارند ، می اندیشم ، می بینم که این آمدن رادیگر بر گشتی نیست تا مقصد اندیشیده شده وانهاده شود ؛ زیرا که بسیارانی دیگر با ما همراه شده اند .

آخر مگر می شود رنج را دید و کشید وحس کرد وبازتاب اش نداد ؟

ققنوس وقتی در آتش زاده می شود ، بازتاب دهنده ی وجود بر آتش نشته ی خود است تا زاده شدن از دل خاکستر را بنماید ؛ همین نماد اگر کافی باشد تا ممکنی را یادآور باشد ، پس ما از دل خاکستر خویش زاده می شویم ، گیرم که هزار بار به خاک افتاده باشیم .

گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام

و ساقه های جوانم از ضربه ها ی تبرهاتان

                                                 زخمدار است

                                                 با ریشه چه می کنید ؟

گیرم که بر سر این بام

بنشسته در کمین پرنده ای

پرواز را علامت ممنوع می زنید

                                      با جوجه های نشسته ی

                                                        در آشیانه چه می کنید ؟

گیرم که باد هرزه ی شبگرد

با های و هوی نعره ی مستانه در گذر باشد

با صبح روشن پر ترانه

                         چه می کنید ؟

گیرم که می زنید

گیرم که می برید

گیرم که می کشید

با رویش ناگزیر جوانه

                            چه می کنید ؟

 

رهایی هنوز هم آن مفهم پر معنایی ست که در اذ هان آدمیان می گردد وتا محقق نشود چیزی از حس انسانی ِ ما برای باور به خود کم است ؛ اگر که مقصود همانا رسیدن به وضعیتی انسانی ست ؛ پس تحقق این مفهوم

وظیفه یی ست ناگزیر که باید انجامش داد !  

" ما می آییم " این وظیفه را می شناسد .

 

 

                                                                 شهریار دادور ـ استکهلم

                                                                  آگوست   2008

                                                                   http://bizavaal.blogfa.com

 

 

+ تراویده از حسام فریاد و دیگر کارورزان ترانه پیشرو در Mon 25 Aug 2008 و ساعت 0:54 AM |


Powered By
BLOGFA.COM