آن جا ،آنجا زندگی من است
"دو پرنده ی غریب در بال های ما
در حس اند ،
چگونه یک غریبه غریبه گی خویش را می شناسد ؟
غزالان بیشه زاران را می گریزند ،
کبوتران بر فراز رودخانه در پرواز ند
و مردان با اسب هایشان به تاخت می گذرند
و گل های بادام عطرآگین اند ! "
عناصر شعر محمود درویش از هر دو وجه طبیعت انسانی و طبیعت به مثابه ی هستی بی روح بر خوردار است . تناقض این که گاهی انسان به پرسش از موقعیت خویش در هستی طبیعت به حیرانی ست ، و این که چگونه این تفارق اگر که هست که او در هستی بی روح طبیعت در مقام عنصر آگاه به خود ، هنوز از غریزه نبریده است و در تنگنای در مانده گی به رفتار طبیعت باز می گردد ، و این که او در مقام هستی تاریخی که رو به سوی رهایی دارد ، چندان از طبیعت مادر درفاصله است که جز از طریق رسیدن به مقصود به معنا در نمی آید ؛ شاکله ی مشخص ذهنیت شاعری ست که میراث از اسطوره های تاریخی دارد !
" بر من روشن کن جمیل
من می توانم در یاد داشته باشم خرده ریزه های عشق را ،
تو که بهترمی شناسی حالات عشق را در حیرانی اش
در آتش گرفته گی ات
نه از آن که خود را دریافته باشی
بل ، به آتش کشیده باشی شب هایت را در عشق" ـ
آن خواستی ست که شاعر از در یافت بی و اسطه به چیزی نمی رسد که معنایش کند ؛ او " جمیل بوتینا " را که در شعر عرب و در عاشقانه های عربی در کمال است به کمک می طلبد تا رمز بگشاید !
" عیسای مسیح و من هر دو به یکسانیم
او مرد و باز گشت و مریم مادر در او بود
من مردم و برخاستم و درخوابی تازه در یافتم
که خواب می بینم
و خواب من همچون برقی گذرنده بود ،
همچون پیوسته گی عشق میان زمین و آسمان "
این یکسان انگاری شاعرِ در زمان و آن اسطوره ی تاریخی ، در دوباره بازگشتیِ حالتی مشابه ، مفهومی را از موقعیت اسطوره ای اش زایل می کند تا عشق را از حیطه ی الوهیت به حیطه ی زمانمند خود باز آورده باشد ؛ شاعر در عشق ورزی کم از مسیح نیست ، باورِ به خود را در قیاس ِ با او نمی سنجد ، همسنگ او ست .
تاریخ روایت های عشق همواره در زبانی سمبولیک نوشته شده است . این زبان به دلبل به کارگیری عناصر طبیعی ودریافت های استعاره ای چندسویه یی که انسان از هریک از آنها می تواند داشته باشد بی گمان مناسب ترین زبان این روایت است . رمانتی سیسم اگر چه حسی تر است وبی واسطه گیِ دریافت حس در آن ملموس تر است و شاید تصوری را که ایجاد می کند ، نزدیک تر به تصویر می کشد ، اما در سمبولیسم است که این ملموسیت با کمک واسطه ای عینی به دریافتی مشهود که از حالت بی روحی عنصر طبیعی خارج شده و به پدیده ای روحی بدل شده است ، به دست می آید و روایت های عشق را در زمان و مکان خود جای می دهد !
" من و جمیل بوتینا
هر یک در مقام خویش ،
باتفاوتی در زمان و زمان
درکار خویش است
و بر هر دومان همچون خورشید می گذرد
و باد مارا با خود می برد
می میریم و بعد
در میانه ی هوشیاری
احساساتمان را با قلب هایمان حمل می کنیم
پیش از آنکه قلب هایمان هر یک به یقین خویش
رسیده باشند !
جمیل
بوتینا هنوز آیا قدیمی ست ؟
همچون تو همچون من "
آدونیس نیز از همین میراث بهره می برد ؛ میراثی که هم محمود درویش وهم نزار قبانی اگر چه نه به یکسان ، اما هر یک به فراخور دریافت شان از آن گنجینه ی پربار که تمام توش وتوان روایت های عشق را از مشرق زمین درخود دارد ، بر می دارند تا در جدالی که بر سر هویت زدایی و انکار وتلقین این ذهنیت است که نه تاریخی بوده است و نه سرزمینی و نه هویتی در کار ، که هر چه بوده است در روایت های " سفر خروج " و در باب سی و سیم آن آمده است ؛ بر بودنی تأکید داشته باشند که بسی پیش از پیدایش اسفار پنجگانه ی روایت جاری وجود داشته است ! آنها نسب از تاریخ می برند ، و تاریخ در کرد وکار خود در کار روایت انسان است ؛ وهمین نسبت است که محمود درویش را به شاعری بی مرز وحصار تبدیل می کند . شاعری که حالا دیگر دغدغه ی ذهنی اش از چند وچون چانه زدن بر سر خاک متوجه ی موقعیت انسانی و هویت تاریخی او ست ، و این پرسش که : " چرا تو اسب را وانهادی ، به تنهایی " تا خود پاسخ داده باشد که :
" من روی گرداندم به سوی پنجره ای از یک خانه
به سوی رفیقانم هنگامی که نامه هایشان را می آورند
در شبانگاه ِ نان و شراب
و گوش می سپارند به موسیقی صفحه ی گرامافون
و رمان می خوانند ،
من روی گرداندم به سوی ابوطیب المتنبی
که از دجله به مصر سفر کرد
در آوازهای اسب ،
ومن روی گرداندم به سوی گل سرخی از سرزمین فارس
که از دیوار ونرده های آهنی اش بالا می رود
من روی گرداندم به سوی پنجره ای از یک خانه !
من روی گرداندم به سوی ریشه ی درخت زیتونی که
زکریا را در خود پوشاند
من روی گرداندم به سوی کلمه ی از یاد رفته ای در زبان عرب
به سوی بیزانس ، به سوی سرزمین فارس ، به سوی سومر
و به سوی آوارگان آینده "
راه بردن به دنیای شعری محمود درویش راه سپردن در تمامی مسیری ست که او پیموده است . برای او نیز همچون تمامی شاعران فراز و فرودهای زندگی ، فراز و فرودهای جهان شعری اوست ؛ زبانی که به کار می گیرد و گستره ای که از آن به جهان می نگرد تأثیر از تحولاتی داردکه او در آن ها پرورش یافته است ؛ این وجه عام زندگی او ست ، اما شاعرانی چون او که جغرافیای زندگی شان و تحولات سیاسی ـ اجتماعی در آن ، در موقعیتی ست که از موقعیت یک وضعیت متعارف خارج است ، بی آنکه شاعر تعمدی در نحوه ی نگاه خود بر آن وضعیت نا متعارف داشته باشد ، به سائقه ی طبیعت زندگی واحساسات متأثر از آن ، مسیری را در پرورش زبان ونگاه ِ به هستی می پیماید که باز تاب دهنده ی آن وضعیت است . در این جایگاه شاعر بی هیچ تلاش ساخته گی و هیچ تصنع زبانی در شعر خود ، زبان حوادث و رویدادهاست . تمام عناصرتشکیل دهنده ی هر حادثه و اتفاق را تا جزئی ترین وجه آن به دقت وبا وسواس نشان می دهد ؛ توگویی که او خود را در برابر آنچه که بعدها قرار است به عنوان شهادتی تاریخی از یک سرزمین نوشته شود تا تاریخ آن سرزمین از روایت آن نشانه شود ، موظف می داند که چیزی را نادیده نینگارد !
" دل مبند به شعر ، دختر غایب
زیرا نه الهام است
نه اندیشه
بل احساس مغاک است ! "
یا این که برای او :
" نوشتن توله سگی ست
که به دندان می گزد نیستی را ،
نوشتن زخم می زند
بی آنکه خون بریزد "
این زبان و این نگاه فارغ از هر تفسیر و تعبیر زیبا شناختی شعر است ؛ شعری ست که کارآیی زبان را در القای تمام ذهنیت شاعر به خواننده ی خود نشان می هد . در همین دو شعر کوتاه هستی شناختی شاعر در تلقینِ "احساس مغاک" و توان تأثیر من او بر این هستی ، در کار "ِ نوشتن که زخم می زند " آن چنان به تصویر کشیده می شود که بلاواسطه تبدیل به وجهی از وجوه کسی می شود که می خواند ش ! این جا وظیفه مندی نه عارضه ای بیرونی ست که شاعر سعی کرده باشد تا از درون مباحث رایج در باب تعهد پذیری و یا عدم آن ، وظیفه مندی یا برکنار بودن هنرمند از دخالتگری در امور رایج ، بیرون کشیده باشد ؛ بلکه خود تبدیل به تمامیت بیان او شده است ، بیان آن منی که از درون و برون با خود یکی شده است !
" ما می شنویم گذرندگان را بر پل
وقتی که می گویند :
من چیز دیگری برای انجام دادن دارم
من جایی در میان قایق دارم
من سهمی از زندگی با خود دارم
من برای رسیدن به سهم خود
باید به ایستگاه قطار زیر زمینی برسم
تا رسیده باشم به ساکسیفون ام
شب من بسیار کوتاه است !
ما می شنویم چیزی را از انتظاری طولانی
که در ما گم شده است
در خیابانی پر رفت و آمد و می گوییم :
آن جا ، آنجا زندگی من است "
محمود درویش شاعر فلسطین و شاعر شعر مبارزه بود ، شاعر تصویرگر خشونت اشغال ،
شاعر شعر های بی سرزمین ، وشاعر عاشقانه های ناب در وقت قحطی وقتی برای عشق !
محمود درویش شاعر بود !
شهریار دادور
سوئد/استکهلم
آگوست ۲۰۰۸
http://bizavaal.blogfa.com
+ تراویده از حسام فریاد و دیگر کارورزان ترانه پیشرو در
Fri 15 Aug 2008 و ساعت
1:58 PM |