|
قصه قصه س ، تو دروغی دل یه خلوت ، تو شلوغی بوسه بوسه س ، تو حبابی دل حقیقت ، تو سرابی فصل سایه ، اشتباهی گم شدن ، غزل گناهی راه تو راه سقوطه نفس تلخ هبوطه تو همه فعل شبانه فعل زرد غمگنانه تو وجود هر بهانه دوره بی عاشقانه واسه چی ؟! نیرنگ واژه ت دوباره واپسگری شه واسه چی دین دروغت ؟! بانی پیغمبری شه نه یه رهبر ، نه رسولی عشق نه و نفرت شُمولی حافظ رمز ریایی تو خدای ناخدایی تو همه فعل شبانه فعل زرد غمگنانه تو وجود هر بهانه دوره بی عاشقانه جای هر چی گل پر پر از تفکرت زدم سر ای شعار نابرابر ای شعور مرگ باور
YORK UNIVERSITY LIBRARY /TORONTO-CANADA نوشتم که هر رهبر دروغین که هر جنبش را به بی راهه و ناکجا می برد بداند که پیروانش روزی نه چندان دور از تفکرش در ذهن فریب خورده شان سر می زنند که این صدبار بدتر از سر زدن های وی از آزادگی آنهاست. حسام فریاد -۰۵/۰۱/۲۶-ساعت ۷:۰۵ دقیقه پس از نیمروز همین صدای شمرده ی قدم ها و همین قارقار یکنواخت آهنگین کلاغ و تیغه ی نازک آفتاب از میان برگ های شنگرف پاییزی و طعم گس ویسکی در چاشت صبحگاهی خواندن چند سطری از " جستحو " و سفر ذهن من تا خیال خالص تو به مسئله ی " زمان " و همین گذارٍ تند در تداعی صبح های شرجی و درخشش آفتاب از میان قامت نخل های با وقار و هر چه که از برگ های ورق خورده ی زمان در من عبور می کند . . . عادتی شده است ، که بپندارم ـ تو می آیی ! با همان صدای شمرده ی قدم هات از آن باریکه راه آسفالته ی میان درختان رو به روی پنجره ام ! همین صدا ست که مأنوس گوش انتظار من شده است در صبحگاه پشت پنجره !
شهریار دادور - استکهلم ۱۹ سپتامبر ۲۰۰۷ تا آن دشتٍ خفته که یادهای مرا در خود دارد و جاهای مرا شاید که از یادبرده باشد ـ با غبار شن در تلنباریٍ بی وقفه ی زمان عکسی شود که بود چشمان ام را می بندم و در بسترم آرام می گیرم ! . . . . . . عکسی که زنده می شود جایی ست که از دور می بینم اش ! انگار که عکاس در غبار مه از وسوسه ی ناگزیر چشم مغلوب دست و فشار بی اختیار دکمه به ثبت زمان شده است . آن دشت خفته ی هنوز در خلسه ی خواب های ظهر با من در آمیخته است و آن یاد های او هنوز در وسوسه ی بازگشت زمان به چشم می زند .
شهریار دادور ـ استکهلم ۱۸ سپتامبر ۲۰۰۷
هنوز از آخرین گلوله صدایی بر نیامده بود که من دستان ام را پنهان کردم و آخرین دانه ی دانایی را برخاک شوره ی بیابان مرگ افشاندم . . . تا اگر باران از ابری گذرنده روزی بر آن خاک ببارد نروید اگر درختی تناور شاید که حوانه ای بشکوفد به شهادت مندی دستانی که من بودم و دانه ای که زمین را سبز می خواست ! دست و دانه هنوز هم پنهان اند و صدای ِ آخرین گلوله هنوز بر نیامده است . باران اگر ببارد . . .
شهریار دادور - استکهلم ۲۴ اکتبر ۲۰۰۶
شاید این خشم طبیعت خشک و تر نمی شناسه مثل آوار جنونه از کسی نمی هراسه همه رو با بوسه مرگ می بره از این زمانه ای ستمگر بشنو از من از تو مونده این نشانه وقتی خاکستر انسان مونده زیر خشتای سرد همدلی در سوگ ملی همصدایی در غم ودرد اول از رودبار شد آغاز بعد گرگان غرق خون شد حالا امروز در بم وارگ خاک میهن واژگون شد چی بگم از اینهمه درد؟! سوگ در سوگ همیشه این ره آورد سیاهی این که زندگی نمی شه وقتی خاکستر انسان مونده زیر خشتای سرد همدلی در سوگ ملی همصدایی در غم ودرد ظلم اگر نبود شاید داد،بیدادی نمی شد فصل گریه ای نمی ماند مرگ ٬ آبادی نمی شد پس از عمری خاک وخون شد دسترنج روستایی ای صدای خشم مردم ای عدالت پس کجایی ؟!
حسام فر یاد - ششم دی ماه ۱۳۸۲ ۲۷/۱۲/۰۳ به یادبود خاکستر نشینان بم کرمان بخشی از خاک میهن در زنجیرم از عادت است که نمی بینیم روز مره گی مرگ را در خیابان ! ساعت به ساعت می گذرد کسی که نفس می نهد به خاک و از خاک خاطره ای می گیرد کوتاه . . . کوتاه تر از یک نفس . تا بازمانده اش ـ اگر در یاد به خاطر بیاورد یا نیاورد !
شهریار دادور - استکهلم تابستان ۲۰۰۷ چه کسی می داند اولین زندانی چه کس بود و چه کس می داند اولین زندان در کجای این جهان ساخته شد ؟ چه کسی می داند اولین شکنجه گر که بود وچه کسی می داند اولین شکنجه شده ساکن کجای این جهان بوده است؟اولین اعدامی این جهان چه کس بوده است و که بود که حکم مرگ را کارساز برون رفتن از بحرانی می دانست که ممکن بوده است تا درآینده چه در شورش های اجتماعی و چه در مخالفت خوانی یک تنه ی یک کس سربرآورد! هیچکس به درستی نمی داند که چه کسانی مبدع زندان ، شکنجه ، سرکوب واختناق واعدام مخالفان خود بوده اند. اما همگان امروز می دانند که به کارگیری همه ی انواع وسایل اکتشافی تعزیر و تعذیب،برای ایجاد آن شرایطی که قدرت های حاکم را به تثبیت موقعیت موجود یاری رسانند ، به اموری پیش پا افتاده وگاها ضروری تبدیل کرده است . آنچه ضرورت وجود زندان را تا کنون توجیه کرده است و می کند همانا حفظ نظم عمومی ، رعایت حقوق دیگران وایجاد آن شرایطی ست تا جغرافیای زیست به مکانی دلخواه وایده آل برای شهروندان اش تعریف شود! اما صرف نظر از بر آورده شدن چنین ادعاهایی از جانب توجیه کنندگان وجود زندان،آنچه که باید مورد نقد وبررسی و توضیح چگونگی کارکردهای آن قرار گیرد ، موضوع ضرورت و پیدایش چنین چنین ساختاری ست . ساختاری که کارکردهای آن و نتایج عملی حاصل از آن ها، تحت الشعاع موضوعیت آن قرار گرفته و می گیرد. تکامل و تکوین ساختار زندان پروسه ای طولانی و تاریخی را از سر گذرانده است.پروسه ای که در تحول خود، ضرورت های زمانی و تاریخی ئی را به نمایش می گذارد که جامعه وسیر تجولات ناشی از آن زمینه های عملی چنین ضرورتی (زندان) را به وجود آورده است! مقولاتی مثل کیفر ، تعزیر، تعذیب، قطعه قطعه کردن ، مرگ تدریجی ، اعتراف گیری، مسخ کردن وسپس نامگذاری فرد مسخ شده به عنصری شکل یافته و مطلوب وسرانجام اعدام و حذف فیزیکی او، روند تحول و تکاملی ست که زندان از سر گذرانده است . هرچه این روند پیشتر می آید کارکردهای آن شکل پیچیده تر و در عین حال کارسازتری را به خود می گیرد، نتایج آن دلخواه تر و شکل پذیری مورد نظر مطلوب تر است. به نظر می رسد تو جیه مقوله کیفر چیزی جز شکل پذیر کردن موضوع ، یعنی تبدیل انسانی از شکل غیر دلخواه به شکل دلخواه نباشد ، زیرا گاه کیفر و مجازات از تعریف حقوقی خود فراتر می روند و در پروسه ی عمل به گونه هایی از اعمال میل وقدرت در جهت تبدیل چیزی به چیزی غیر خود مبدل می گردند! تنبیه کردن که معنای صوری آن به کارگیری اعمال قدرت ، در جهت اصلاح آن روشی ست که نادرست و زیان بار است ، درکنه خود، بیان عملی این واقعیت است که موضوع ما، به گونه ای عمل می کند که مورد نظر ماست! او باید به چیزی تبدیل شود که اراده ما در رفتار و کردار او ملحوظ باشد. کودک وقتی عملی خلاف رای والدین انجام می دهد با واکنش تنبیهی والدین و منع او از ادامه ی آن عمل مواجه می شود . این واکنش تنبیهی صرف نظر از به کارگیری شکل وشیوه ی آن و صرف نظر از نتایج حاصل از ممنوعیت، بیان اعمال اراده و عملی ست که والدین در جهت شکل پذیری کودک به گونه دلخواه خویش بدان مبادرت می ورزند ! تعذیب کردن و مجرم را به گونه های مختلف ،زجر دادن ،بدن اورا به کارگرفتن و استفاده از وسایل مختلف در جهت وارد ساختن صدماتی بر بدن مجرم ، وبه مجازات رساندن او ، بیان شیوه ای ست که به کار برده می شود تا قدرتی درهم شکسته شود و قدرتی برتری یابد. قطع اعضای بدن ، به اسب بستن و مجرم رابر زمین کشاندن ، او را به صلیب کشاندن و در بیابان رها کردن تا مجرم از سرما وگرما واز گرسنگی و نشنگی به تریج از پای درافتد ، اورا شقه شقه کردن ودر آتش افکندن ، وامروزه البته با وسایل و ابزارهای پیچیده تر بر بدن مجرم اعمال قدرت به کار بردن ، بر آورده ساختن اهدافی ست که در متن نیمی در جهت شکل گیری ست! بدن محکوم وبه طریق اولی ، ذهن و فکر او موضوع شکل بخشیدن به نظمی ست که باید مستقر شود. نظمی که در افکندن آن به شکل پذیری دلخواه مخالف خوانان آن تامین می شود. اگر گفته شود تمام حقوق کیفری و آنچه که به نام مجازات ازآن یاد می شود تامین چنین خواستی است ، یعنی تامین زمینه های عملی و عینی آن نظمی ست که در ذهنیت عناصر قدرت متبلور است شاید چندان بی جا نباشد. چرا که اگر پروسه ی تکوین زندان و به کار گیری شیوه های مراقبت ، تنبیه وبرنامه های زندان راکه بر زندانی اعمال می شود در نظر بگیریم ،به این واقعیت می رسیم که اعمال قدرت بر جسم و جان زندانی وبه کارگیری آنها به عنوان موضوع کار ، شکل پذیری ابژه به سوژه ای ست که قدرت در جهت اعمال خویش به کار می گیرد. برای قدرت طبیعی می نماید که این شکل پذیری از آن زاویه نگریسته شود که هر چه بیشتر خطر قدرت مقابل را کمتر کرده و با شکستن آن ، تامین خواست های خود را عملی تر سازد.هرچه جامعه پیشتر می آید و به مدنیت و مدرنیته نزدیک تر می شود ، اعمال کیفر ومجازات نیز تغییر می یابد. اگر کیفر ومجازات تا قرون وسطی و آغاز انقلاب فرانسه به گونه ای " فردی " و بر بدن و روح مجرم در جهت برتری طلبی قدرتی فردی بر قدرتی فردی اعمال می شد ، اما از انقلاب فرانسه و بروز اندیشه های اصلاح طلبانه و انان گرایانه ی مدنیت اجتماعی و مدرنیته و با اصلاح در ساختار و کار کرد زندان ، کیفر ومجازات از حیطه ی کار بر بدن به منظور شکل پذیری آن در جهت شکستن روحیه قدرت و مخالف خوانی و از میان بردن آن ، خارج گشته و اعمال آن به گونه ای جمعی و هماهنگ بر افراد منظور می شود. در این دوره ی کارکرد زندان ، با کار بر روی بدن وجسم زندانی به تامین نیروی کار و به کارگیری این نیرو در امر تولید مبدل می شود. زندانی در مراقبت و تنبیهی که بر او اعمال می شود ، تبدیل به عنصری می شود که در جایی حضور او به عنوان موضوعی کار آ و موثر در امر تولید محسوس شود. از او مراقبت می شود ، مایحتاج اش تامین، به او آموزش های حرفه ای لازم داده می شود تا در قبال آن ها ودر صورت ظاهر به عنوان پرداخت مجازات و کیفر ، از او در کارهای تولیدی با مزدی ناچیز و گاها بدون پرداخت مزد، استفاده شود! در این دوره با به کار گیری روش های سیستماتیک در امر آموزش - مثلا قطع ارتباط او با دیگران ، جادادن او در گروه های ناهمخوان ، منع او از خواندن وشنیدن، اورابه مرور به گونه ای از خواندن وشنیدن عادت دادن ، القائات مداوم نوعی نگریستن ، گفتن وشنیدن یک نواخت از فرد زندانی و یا بهتر از جمع آنها عنصر و یا عناصری ساخته می شود که بعد از رها شدن و بازگشت شان به جامعه ، با گونه ای از آدم های رام ، مطیع وگاها ناسازگار ، اما مسخ شده روبه رو می شویم . در این دوره یعنی در واقع در دوره مدرنیته کارکرد کیفری مجازات و تنبیه و مراقبت سازگار کردن فرد مخالف خوان با وضعیتی ست که قدرت حاکم در نظم خود در جهت تثبیت آن است ! کار کرد یکسان سازی بدن و شکل پذیری آن به منظور استفاده در امری که نتیجه ی واحد و مشخص از آن حاصل است ، علاوه بر به کارگیری نیروی زندانی در امر تولید، در امور دیگری همچون جنگ و در صورت بروز در گیری های حاد اجتماعی ، از اهدافی ست که ساختار زندان ، اعمال بدان را در دستور کار خود قرار می دهد.این کارکرد با تقویت بنیه ی دفاعی ، پرورش و کار بر روی عضلات وساختمان بدن زندانی ، توام کردن این تقویت با القائات مشخص ذهنی ، درپی ساختن ماشینی انسانی از زندانی ست،که به کار گرفتن او در شرایطی مشخص به آسانی قابل حصول است. اغلب دیده یا شنیده شده است که قدرت حاکم با استفاده از این نیرو در امر سرکوب شورش های اجتماعی موفق بوده است اما اگر زندان ، تنبیه و مراقبت ، کیفر دهی و مجازات جملگی از اهداف یکسان سازی و شکل پذیری و شکستن روحیه ی مخالفت با نظم موجود و پرورش انسانی آرام و مطیغ و فرمانبر است ، همین ساختار به ظاهر همگون زمینه ی پرورش ناهمگونی های وسیع تر ویا گسترده تری ست که با رها شدن ویا رها کردن زندانی در جامعه ایجاد می کند. زندان ترکیب جمع ناهمگونی از افرادی ست که هر یک از آنها ، خوی وخصلت و ویژه گی های شخصیتی و فردی خویش را دارند. مراوده و برخورد زندانیان با یکدیگر ،تاثیرپذیری آنها از هم و تلفیق و ادغام این تاثیرپذیری در شکل بخشیدن به شخصیت آتی زندانی و به طور خلاصه دگرگونه گی زندان ، نمی تواند "بزهکار" تولید نکند: چه زندانیان در سلول مجزا قرار داده شوند وچه به کارهای بی فایده گمارده شوند که برای آن مورد استفاده شغلی نخواهند یافت ، در هر حال این در نظر نگرفتن انسان در جامعه است ، این خلق یک زندگی خلاف طبیعت ، بی فایده و خطرناک است . درست است که زندان باید زندانیان را تربیت کند ،اما آیا معقولانه است که هدف یک نظام تربیت انسان، عمل کردن خلاف خواست طبیعت واراده ی طبیعت انسانی او باشد ؟ همچنین زندان با تحمیل الزام هایی خشن به زندانیان ، بزهکار تولید می کند . زندان برای اجرای قوانین وآموزش احترام به قوانین در نظر گرفته شده است ، اما تمامی عملکرد آن بر وجه سو استفاده از قدرت جریان دارد. خودسرانگی دستگاه اداری " بی عدالتی یی که زندانی احساس می کند " یکی از علت هایی ست که می توانند شخصیت اورا بسیار سرکش سازند!هنگامی که اوخود را اینچنین در معرض رنج هایی می بیند که قانون نه دستور آنها را داده و نه حتی آنها را پیش بینی کرده است، بالطبع نسبت به هر آنچه که اورا احاطه کرده است خشمگین می شود !
او همه عاملان قدرت را جلاد می بیند! او دیگر خود را مجرم نمی داند، و " خود عدالت را متهم می کند"
شهریار دادور - استکهلم آگوست ۲۰۰۷ عشقهایی خالصانه هر چند بدون سیم و زر اما فاقد تکبر لبریز از بوی تُردِ علف سرشار از بوی طَردِ ماده قرص کامل ماه در شبستان حضور چتر کوچه پسکوچه گردی نسل تازه آه... دلم آنها را آن عشقهای خالصانه را آرزوگونه خواب می بیند
حسام فر یاد ۱۷/۰۸/۰۷-ساعت ۱۰:۰۹ شب-TORONTO -CANADA پیوسته دگرگون اگر که می شد کمی حتّی ، نه بیشتر ـ از یکی ، دو قرن پیش یا پس می شد شانه بالا انداخت و گفت : چیزی از زمان با خود دارد ؛ " لامصّب " امّا سنگ است ، سخت و سرد و بی نقش به ذات خود . و هر سنگتراش که آمد به ناچار " فرهاد "ی شد ؛ با دگردیسه گیِ کار کردِ تیشه از دست های ِاو !
بیچاره من " که به سفر آمده بودم ، تا دیار ِتوفان ها را ببینم " ! *
شهریار دادور ـ استکهلم ۷ ۱ ۶ ۲۰۰۷
* مارسل پروست
بوی باروت میده این جهان ببین! بوی آوار،بوی خون ،بوی جنون بوی بودن میده دست تو ولی بوی آزادی دیروز تا کنون بوی نیرنگ میده این جهان ببین! بوی سرکوب ودشنه وستم بوی بارون میده گیسوی رهات بوی بسیار،بوی بیکران، نه کم بوی این جهان چشامو کور کرده جیغ نحسش گوش بودنم رو کر ای پر ازبوی رسیدن به هوا منو از زندان این جهان ببر بوی جنگ واسلحه ،بوی فشنگ! بوی تاراج ،بوی نفت وبوی آز بوی پرپر شدن نسل جوان این جهان و بوی دستهای دراز بوی نفرین شدن شرق غریب بوی آوارگی ما در جهان بوی تن فروشی،افیون،بوی درد بوی سرزمینی گور بی نشان بوی این جهان چشامو کور کرده جیغ نحسش گوش بودنم رو کر ای پر ازبوی رسیدن به هوا منو از زندان این جهان ببر می خوام از نو درجهانی سبز بشم که بوی بهار وبارون روبده چشامو باز بکنم تو دفتری که بوی شعر فراوون رو بده تو و دست تو و گیسوی رهات ما و بودن وسپیدی و خوشی نه خشونت و نه آزار و شکنج تنها آرامش دل هماغوشی
به من ،تو،ما،آنها و به هرکس که آرزومند جهانی سبز وآباد است که افسوسا در این نادوره بحران امکانش شاید یک در میلیارد هم نباشد. حسام فر یاد /غربت دو م/بروکسل،بلژیک/۰۳/۱۲/۰۷
هنوز هیج ازآن نمی دانستم که چه کس بلندترین درخت را در باغ خانه ی خود دارد و در کدام جنگل از کجای جهان بُلندایٍ تک درخت ، تا به آفتاب است . می دانستم که دار در روایت امّا بلندترین قامت از تنه ی درختانِ جنگلی ست ! مردی که در عکس می بینم آویخته بر بُلندترین بازوی جرثقیل راست قامت تر از دار بی دزخت به نطر می رسد . تحقیر نگاهِ او به پشرفته ترین وسیله ی اعدام زیبا ترین سرودِ قامت ِ انسان است ! انسان درخت تلاش رسیدن به آفتاب بوده است . دریغا . . . که چگونه می شکند انسان !
شهریار دادور ـ استکهلم ۱۳ ۶ ۱۳۸۶
|
|